دارد تمام مي شود

بيتابي من و دلهره هاي تو

كه سايه، سرخ غروب

 اين گونه دو، دو مي زند

در دو راهي ما

شايد، طرح لجبازي خداست

كه مي وزد در تكان خداحافظيت

و مرا باز

 به تهيگاه تنهاييم مي كشاند

باز من مي مانم

و عطسه هاي گاه، گاه ابر

و بخچه اي كه يادم نيست، چه در خود داشت

صداي پريده رنگ شكست مي آيد

از گذشته اي كه سرخ مانده بود

با سيلي اين قلب خوش باورم

حالا به خود رسيده ام

و به چشمهاي بازي

 كه چيزي براي ديدن ندارند

فريب خوردم زمانه را

عمريست در انتظار بيهوده اي

 تمرين صداقت كرده ام

و امروز

كسي نيست

 باطله هاي دفتر جوانيم را جمع كند

از زمانه دور افتاده ام

و اين است، گناهي

 كه در برگه هاي سرنوشتم، تأييد مي خورد

حق با تو بود

پروانه گي به قانون زمين، لطمه مي زند