عاشقانه
در انتهای تو و اول پشیمانی
غروب می کنم اینجا، غروب بارانی
فشار لحظه ی مردن درونم آویزان
دلم گرفته به این ابتدای ویرانی
تو رفته ای و من و این هوای رو به زمین
و گاه زجه ی یک گربه ی خیابانی
و ترس مثل قلنجی که سخت می گیرد
میان من و شکستن، چپیده پنهانی
من از حواشی شب روی بام می ترسم
مگر همیشه نگفتم؟ مگر نمی دانی؟
کجای گریه بریزم؟ کجای رفتن تو؟
که دست عقربه ها را عقب بچرخانی
تو و نگاه تو را عاشقانه می لرزم
میان هق هق این التماس پایانی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:16 توسط آیدا مجیدآبادی
|
روزی اتفاق افتادم، روزی مثل تمام روزهای دیگر