در انتهای تو و اول پشیمانی

غروب می کنم اینجا، غروب بارانی

فشار لحظه ی مردن درونم آویزان

دلم گرفته به این ابتدای ویرانی

تو رفته ای و من و این هوای رو به زمین

و گاه زجه ی یک گربه ی خیابانی

و ترس مثل قلنجی که سخت می گیرد

میان من و شکستن، چپیده پنهانی

من از حواشی شب روی بام می ترسم

مگر همیشه نگفتم؟ مگر نمی دانی؟

کجای گریه بریزم؟ کجای رفتن تو؟

که دست عقربه ها را عقب بچرخانی

تو و نگاه تو را عاشقانه می لرزم

میان هق هق این التماس پایانی